تبليغاتX
ابرک

ابرک

رنگین کمان پاداشت کسی خواهد بود که تا اخرین قطره زیر باران می ماند

خاطرات (شب یلدا)

 

سلام

امیدوارم که همگی شب یلدای خوبی رو گذرونده باشید

مي خوام يكمي از تاثیرات شب یلدا بگم

فلسفه یلدا چی ؟ این که کنار بزرگترها جمع بشیم

برای خوردن و خندیدن ؟

یا اونها بگن و ما درس بگیریم؟ (تجربه کسب کنیم.)

اونها بگن و ما سر مشق زندگی کینم.

 

شب يلدا یه تصمیم جمعی گرفته می شه

من :حالا که همه دور هم جمع هستیم فردا صبح همگی با هم بریم استخر.خوبه؟

یه نگاهی به هم می کنن و قبول بریم

برنامه ریخته می شه فردا صبح یه ربع به نه همه دم خانه ما

استخر خلوت خلوت ، کی جمعه صبح اونم فردای شب یلدا می یاد استخر.

غریق نجات باران جان خوبی؟ چند وقت نیومدی ؟ خوب دیگه

امروز موزیک روشن نیست .چرا؟

منتظر تو بودیم الان روشن می کنیم.

فکر کنید وقتی اولین آهنگ خوشگل ها باید برقصن  باشه تا اخر سی دی چه اهنگی 

خانم ها هم که همه ......................

از مسئله دور نشیم می خواستم از تاپیرات شب یلدا بگم.

فکر کنید تو استخر یه مامان بزرگ چندین نفر رو دور جک حوضی جمع کردش

بعدش گفت همگی پاها توی آب می خوام براتون قصه زندگیم را تعریف کنم.

(البته من یکمی عقب تر روی صندلی نشستم)

خوب مگه دیشب شب یلدا نبوده من الان می خوام قصه تعریف کنم.

انقدر مامان بزرگ با مزه بود و خوشگل صحبت می کرد .

شروع کرد من 17 سالگی ازداج کردم و.............

با خودم گفتم دیشب که شب یلدای خوبی نبود (البته شایدم من ادم ناشکری هستم)

 اما مثل اینکه امروز قرار خوش بگذره.

خلاصه اینکه منم مامان بزرگ ندیده کلی حرف هایش برام جالب بود.

چقدر تجربه کسب کرده بود.

تجربه های تلخ و شیرنی که حاصل یه عمر زندگی بود.

تجربه هایی که باید به نوهاش می گفت اما اونها تنهاش گذاشته بودن

و حالا داشت برای ما تعریف می کرد.

نتیجه اخلاقی 1 : هر جایی می شه شنوده تجربیات دیگران بود.

نتیجه اخلاقی 2: از این به بعد می شه به جای کرسی برای شب یلدا از جکحوضی استفاده کرد.

 

 

اینم فال حافظی که به زور برای من گرفتن

کی می تونه قشنگ معنی کنه؟

                                                  نــــــــویـــــــــــد

 

 برید  باد صبـــــــــــا دوشـــــم آگهی آورد                 که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 به مطربان صبـــــوحی دهیــم جامه پاک                 بــــــدین نوید که باد سحــــــر گهی آورد

 همی رویم به شیراز با عنایـــــت دوست                 زهی رفیــــق که بخـــتم به همرهی آورد

 بیا بیا که تو حور بهشــــــت را رضوان                 در این جهــــان ز بــــرای دل رهی آورد

 به جبر خاطر ما کوش کــه این کلاه نمد                 بســـــا شکســــــت که با افسر شهی آورد

 چه ناله ها که رسید از دلم به خر گه ماه                 چو یــــاد عارض آن ماه خر گـــهی آورد

 رساند رایـــت منصور بر فلـــک حافـظ                  کــــــه التجابه جنــــــاب شهنشـــهی آورد

 

 

 

پ.ن/آخـــــــــــــــــــــه چــــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا بعضی از ما آدم ها به خودمون اجازه می دیم این طور با زندگی آدم های دیگه بازی کنیم.

 

پ.ن/ فکر کنم این یه هنر (البته از نوع منفی)که بعضی ها می تونن انقدر دو رو و دروغگو باشن.

 

پ.ن/ یه جای خوندم اگه می خوای بفهمی برای طرف مقابلت چقدر ارزش داری

بهش یه هدیه بده ، هر چقدر اون هدیه رو دوست داشت و ازش مواظبت کرد .

برای تو ارزش قائل . به نظر شما این حرف درسته؟

 

پ.ن/ سرو چی تو استکان کمر باریک تا اطلاع ثانوی تعطیل.

 

پ.ن/ یک  سوال فقط به عنوان نظر سنجی

شما دوستان به دعایی که به عنوان مهر و محبت از اون ها یاد می شه اعتقاد دارین ؟

به جادو چه طور؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 6:42  توسط باران  | 

چند خط دلتنگی

 

مرا پناه دهید

که در بی پناهی سکوتتان

عجیب گرفتار بغض و انتظار شده ام

 

مرا پناه دهید

ای دقایق سر خوش

ای شاعران سرمست

ای عابران خواب آلود

که شب ها بهانه ای برای پلک بستن دارید

 

مرا پناه دهید

در تمامی روزنه هایی که انعکاس عشق را هنوز

در آینه ترسیم می کنند

 

مرا پناه دهید

به لبخندی که از هراس نباشد

به ترنم واژه های گوش نواز محبت

که فریب خورده شهوت نباشد

 

مرا پناه دهید

به آرامش بودنتان

که تنها نیستم ولی مدام

در خطوط تند منشور زندگی سرازیر می شوم

و هر آینه می شکنم

 

مرا پناه دهید

به ....

 

*این متن را خیلی وقت پیش ها توی یه وب لاگ خوندم که البته الان  دیگه اون وب نوشته نمی شه

 

                                                                 

 

                                                         

 

وقتی به شاپرک خیال

اجازه پرواز می دهم

می بینم که می رود به دشتی

که در آن پسرکی میوه ممنوعه ای را

به دخترکی هدیه می دهد

با خود می اندیشم

که چقدر دخترک برای پسرک عزیز است که

به خاطر او خطر چیدن میوه ممنوعه را به جان پذیرفته است

ایا دخترک قدر خواهد دانست؟

شاپرک خیال در گوشم زمزمه می کند

و مرا با خود می برد به زمان دیگری

این بار دخترک را می بینم

که میوه ممنوعه ار به گوشه ای انداخته و

در حال دور شدن است

و پسرک تنها گوشه ای نشسته است

و به یاد خاطرات خوش گذشته است

 

پ.ن/ مریضی هرچیش که بد باشه یه چیزش خوبه ، وقتی دل آدم می گیره و

 می خواد گریه کنه کسی بهش نمی گه چی شده . همه فکر می کنن از درد جسمش داره گریه می کنه.

 پ.ن/ چند وقت دارم به این فکر می کنم که چرا فامیل من از دوتا کلمه متضاد (خنده و گریه)

شاید چون می گن بعد از هر شادی غم.

 

پ.ن/ بدترین احساسم اینکه فکر کنی چون مرضی خواسته بهت ترحم کنه

چون مریضی نمی خواد ناراحتت کنه . بعدشم .............

 

پ.ن/ ای کاش من می تونستم فقط یکمی در برابر ..................................

خودمم نمی دونم چرا

 

 

پ.ن/تصادف ...........................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 18:12  توسط باران  | 

شیطنت

 

سلام به همه دوستان عزیز

اول می خوام چند تا ایده برای شیطنت براتون بگم به دردتون می خوره

اونی که بیشتر از همه باهاش لجین می تونید تو کفشش شیرنی تازه  یا گوجه فرنگی بزارین

بند کفش های بقیه رو جوری بهم گره بزنید که عمرا نتون باز کنن

توی یه بسته ادمس ریلکس توت فرنگی ، ادمس اکالیپتوس دیرول میریزی

و برای رعا یت ادب به همه تعارف می کنی

موقع بازی وقتی شما حاکمی

به اون که تازه صبح اسکی بوده و حسابی صورتش سوخته می گی که لیمو ترش به گونه هاش بماله

و اونی که احساس می کنه چقدر مدل موش قشنگ و کلی ژل زده بهش

موهاش را به طرف راست سرش شانه بزنید

 به اونی که ترشی دوست نداره بگید یه کاسه لیته بخوره

و وقتی که نوبت شماست که حاکم براتون حکم کنه

با هماهنگی قبلی چراغ اطاق خاموش می شه و شما لیوان آب  رو سر حاکم خالی می کنید

موقع شام تو نوشابه دست راستیتون نمک برزید

تو  دسر دست چپیتون فلفل

اون یکی هم که دلا شده و لباسش پریده بالا یه قاشق ماست بریزید

چند تا دونه انار دستتون بگیرید و بغل هر کی که لباسش رنگ روشن بشینید

دوتا نکته هم برای خانوم ها

اولی : بجز اینکه برای حفظ کلاس همیشه صندل پاتون باشه  سعی کنید پاشنش بلند باشه

تا هروقت چیزی دم دستتون نبود ازش استفاده کنید

دومی : وقتی یکی  با تمام احساسش (البته مثلا تمام احساس ) بر می گرده به شما می گه

ناخن های خودته، چقدر قشنگ. بگید نه ، ناخن مصنوعی های مامان شماست .

 

  *توضیح : همه این کارها توی یه مهمانی تقریبا رسمی انجام داده شده (نه یه جمع دوستانه)

 

                                      

 

برای اینکه خودم به سوال پست قبلی جواب بدم

می خوام همراه نظر خودم ازنکته هایی که در نظرات شما دوستان بوده استفاده کنم

درسته که من کلمه تنها را برای گلدون استفاده نکردم اما وقتی گفتم یک یعنی تنها بودن (یکی مثل خودت)

بله گلدون هم مثل ماهی تنهاست (تنها)

با این تفاوت که

وقتی یه شاخه گل پشت یه پنجره باشی وسعت دیدت خیلی زیاد

ولی وقتی یه ماهی باشی اندازه تنگ بلورت و اطاق صاحبت دید داری(یه دوست)

درسته که عمر گل کوتاه است (تنها)

اما یه نکته بود که شما دوستان هیچ کدوم توجه نکردید

اگه دقت کنید نوشتم یه گل تو یه گلدون گلی

برای این گلدون گلی را گفتم که توجه شما را جلب کنم به این نکته

که یه شاخه گل که از گل فروشی می گیرید نیست (در اون صورت می گفتم یه شاخه گل پشت یه پنجره)

  یه گلی است که ریشه داره و داره زندگی می کنه.

ممکنه یه مدت شادابیش را از دست بده ولی باز جوانه می زنه و رشد می کنه.

گل هم زيباست هم لطافت خاصي داره هم خوش بو و معطره و رنگ بنديهاش ميتونه به آدم احساسات متفاوتي بده.  زمان تقديم به شخص مورد علاقه مون نمادي از عشق و

 دوست  داشتنه و ...(دختر باران)

ماهي هم موجود زنده هست جانداره با حرکات ظريف و دلفريبش آدم و سحر ميکنه

 نمادي کوچک از زنده بودن و زندگي اما جذاب از آفريده هاي باري تعالي است و ...(دختر باران)

همون طور که اگه یه ماهی باشی در یک تنگ بلوری با آب زلال روبروی صاحبت
هم تو اون رو می بینی هم اون تو رو
هم وقتی بیکار میشه میاد باهات حرف می زنه
و وقتی شاد از شادیش بالا و پائین میپری
و وقتی غمزده است و نتونستی با رقص و شنا شادش کنی یه

 گوشه تنگ بلوری آروم می شی و سنگ صبور صاحبت می شی (رضا سرگردون)

گلم با عطر دل انگزش می تونه یار خوبی برای صاحبش باشه

می گن گل ها به خاطر تیغی که دارن مغرورن ولی ماهی چی ؟ ماهی هم مغرور؟؟؟؟

گل اگه گریه کنه همه خبر دار می شن ولی ماهی اگه گریه کنه هیچ کس نمی فهمه

چون تو آب (سعید)

با همه توضیحاتی که برای گل بودن تو یه گلدون گلی دادم و

ماهی بدون توی یه تنگ بلور

ولی این نکته هم خیلی  مهم که کی ازت نگه داری می کنه دست کی سپرده شدی (یه پسر چشم سیاه که

 می ترسه اسم وبش را بزاره دیگران برن نوشته هاش را بخونن چشمش کنن)

حالا نظر من متوجه شدین ، دوست دارم کدوم باشم .

از تمام حیوان ها که می ترسم ، به خاک گلدون هم آلرژی دارم.

 

 

پ.ن/ چی کار کنم به جون خودم می خوام کوتاه بنویسم اما نمی شه.

پ.ن/ شما هم ایده هاتون را برای شیطنت بگین .(البته مواردی را که میشه اینجا گفت)

 پ.ن/ من که گیج شدم .چرا توی این دنیای مجازی همه به هم دروغ می گن؟

پ.ن/ انتقال سرماخوردگی از راه تلفن.

پ.ن/ اخه بچه جون جنبه دعوا نداری .چرا می پری وسط ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 7:2  توسط باران  | 

یه سوال و کلاس زبان

یه سوال

اگه بهت حق انتخاب بدن و بگن انتخاب کن

یه شاخه گل توی یک گلدون گلی پشت یه پنجره باشی

یا یک ماهی تنها توی تنگ بلور

کدوم انتخاب می کنی ؟ چرا؟

*سوالی را که برام مهم بود تا همه لطف کنن و بهش جواب بدن بالا نوشتم.

متن پایین را هم هرکی وقت داشت و دلش خواست بخونه.

تا دیگه دوستان از طولانی بودن نوشته ها ناراحت نشن.

 

وقتی ادم عقلش را بده دست یه صنعتی شریفی بهتر از این نمی شه دیگه

می ره یک کلاس زبانی اسمت را می نویسه که 5 روز در هفته است

(انگار داری می ری مدرسه)

 می گی تو که می دونی من چقدر از زبان بدم میاد

چه جوری از زیر کلاس قبلی در رفتم ، تازه یک ترم که کلاس نمی رم

 می گه برات خوبه به حرف من گوش کن

بعدش هم می گه یه جا اسمت را نوشتم که یک ربع پیاده تا خانه بیشتر راه نباشه

هر روز پیاده بری و بیای که تناسب اندامت هم بهم نخوره

عادت کردی تا سر کوچه هم با ماشین بری (با خنده ما دختر چاغ نمی خوایم)

می پرسی کجا؟

و وقتی اسم خیابون را می گه مثل یخ وا میری

یکی ازهمون دوتا خیابان که گفتم دوستشون ندارم

اخه تو اونجا را چه جوری پیدا کردی؟

ما اینم دیگه

لوس ، حالا از کی شروع می شه

از یکشنبه

اگه دستم بهت برسه دونه دونه موهای سرت را می کنم

 

روز یکشنبه ساعت 8.30 زنگ تلفن

بله

سلام

وای روزی که با صدای تو شروع بشه تا اخرش رو خدا بخیر کنه

باشه ما که به این جور حرف زدن شما عادت داریم

کارت بگو صدات رو nerve

nerve پس یادت هست امروز اولین روز کلاس زبان

ای وای نه ، امروز که نمی تونم برم کار داریم

چی می گی ، گوشی بده بزرگترت

بزرگتر از من فعلا تو خانه نیست        جونت هم رفته بیرون

گفتم که امروز نمی تونم برم کار دارم تازه

ماشینم امروز ندارم ، نمی تونم برم

مگه یادت نیست گفتم کجاست و تا خانه یک ربع بیشتر راه نیست

نه یادم نبود اصلا تو کی میری ما از دستت راحت شیم

مگه دعوت نامت نیومده

شاید نرم ، یکی باشه که بخوام به خاطرش بمونم

می تونم این دختر را ببینم تا خودم یه دقیقه ای منصرفش کنم

با خنده نه نمی شه من باید برم کلاس دارم شاگردام منتظرن

کلاس یادت نره

 

 

ای بابا من چه جوری بگم کلاس زبان دوست نــــــــــــــــــــــــــــــدارم

روز اولی معلم اولین نفر به من گفتم برم یه کتاب داستان بخونم

با اه و ناله اعتماد به نفس زیر صفر

Teacher why first me?

 

خلاصه این که از یکشنبه تا حالا به این همه مشکلات کلاس زبان هم اضافه شده

و کلاس زبان می رم و یه 5 یا 6 ساعتی بنده تو روز وقت کم میارم

چون دوساعت کلاس دو ساعتم مثل بچه های خوب مخش می نویسم

اگه بدونید چقدر بده ، مثل کلاس اولی ها

تا حلا یه شب درباره شغل مورد علاقم انشا نوشتم یه شبم خلاصه کتاب نوشتم

 

 

 

پ.ن/ ببخشید که خیلی حرف زدم ، اما هیچ جایی بهتر از اینجا برای نق زدن پیدا نکردم

 

پ.ن/ یادت باشه وقتی تا گردن دلا شدی توی دیکشنری وانقدر با جلوی موهات بازی کردی که احساس

 می کنی داری کچل می شی و سخت تلاش می کنی یه انشا بنویسی هیچ وقت نگو من چقدر خنگم

چون ممکن یکی مثل برادر من پشت سرت باشه و تا دو روز برای اذیت کردنت سوژه داشته باشه

 

 

پ.ن/ شرط بدنی تو تیراژ با مسعود سر رنگ کتی که خریده بود.

(هی من و استادم می گیم بابا 70 درصد مردها کورنگی دارن کسی باورش نمی شه )

شرط را بردم و مجوبر شد برام از هومن مغازه ای که گفته بودم چکمه بخره .

برادرزاده گرامی یه تشکر بد نیست . اولا که می خواستی شرط نبدی

 بعدشم اگه اسمت مسعود نبود شاید ازت تشکر می کردم.

 

پ.ن/ چرا فکر می کنی برای من مهم ،

هرکس مسئول روابط خودش با دیگران .

 

پ.ن/ خدتون ذهنم را خراب کردین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 6:50  توسط باران  | 

عید همگی مبارک

 

تو آمدی

تو آمدی ، از آن سوی جاده ای که به خدا می رسید

و فرشتگان تاجی از گل های بهشتی بر سرت نهادند

و طاق عرش مانند رنگین کامان شد

و ولادتت را در هفت آسمان جشن گرفتند

 

 

                                                 دوستای گلم عید همگیتون مبارک

 

پ.ن/  سه سال پشت سر هم تولد امام رضا مشهد بودم

ولی امسال.....

 

پ.ن/ اگه بدونید چه صفای داره ، صحن هایی که چراغونی شده

و دیدن کبوترایی که توی آسمون بالای سرت که پر از نور های رنگی

 پرواز می کنن . دلت می خواد ساعت ها بشنی و فقط آشمون را نگاه کنی.

 

پ.ن/ از آقا احسان  مهربون

هم به خاطر کمکی که کرد و بالا خره آهنگ وب من را درست کرد ممنونم

لو گوی وبلاگش راهمین کنار می بینید(.تازه به هر کی بچه خوبی باشه از گل باغ تنهاییش جایزه می ده)

 

پ.ن/ اخه دبیرستانی ها هم تعطیل .زمان ما سنگ هم میادمد باید مدرسه می رفتیم.

 

پ.ن/ توی این روز های قشنگ و خوب برای همه مریض ها هم دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:31  توسط باران  | 

شعر های بچگی

این چند وقته همش دوست دارم بر گردم به دوران بچگیم .

شاید چون پاک ترین و زیبا ترین روزهای زندگی هر ادمی دوران بچگیش باشه.

دورانی که فارق البال از تمام روزمرگی ها و اتفاقات اطراف زندگی می کنی .

دورانی که با هر خندت مادر و پدرت را مست خوشی می کنی و با هر گریه ات اونا برات می میرن.

خلاصه اینکه یاد بچگی و به خصوص شیطنت کردم.

از اونجاییم که تازگی ها بیشتر وبلاگ نویسان عزیز رو آوردن به شعر نویسی

منم می خوام امروز چند تا شعر قشنگ براتون بنویسم

(بخونید و لذت ببرید)

 

اتل متل توتوله !!

گاو حسن چه جوره ؟؟

نه شیر داره نه پستون

گاوش را بدن هندستون

یک زنه کردی بستون

اسمش را بزار انقزی

دور کلاش قرمزی

اچین و واچین یه پات و ورچین

 

(البته من همیشه برام جای سوال بوده که گاو حسن

 که نه شیر داشت نه پستون چه جوری شیرش را

می بردن هندستون)

 

جو جو جوجو طلایی

نوکت سرخ و حنایی

چگونه بیرون جستی

تخم خود را شکستی

گفتا جایم تنگ بود

دیوارش از سنگ بود

نه پنچره

نه در داشت

نه کس ز من خبر داشت

به خود دادم یک تکان

 مثل رستم پهلوان

 تخم خود را شکستم

اینگونه بیرون جستم

 

(با اینکه این شعر منطقی تر از اون بالایی

چه جوری یه جوجه می تونه مثل رستم باشه)

 

زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود

خر خراطی می کرد

شتر نمد مالی می کرد

اسب اساری می کرد

سگ قصابی می کرد

گربه عطاری می کرد

فیل اومد آب بخوره

 افتاد و دندونش شکست

آی دندونم وای دندونم

از درد دندون دلکم

(بقیش را یادم نمیاد

هر کی بلد و لطف کنه برام بنویسه ممنون می شم)

 

 

 

پ.ن/ به سالم بودن من شک کردین؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن/ می گن بعد از هر خنده ، گریه است درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن/ روز هام طمع گس خرمالو را گرفته.

 

پ.ن/ تا حالا شو که تونستم دم نزنم ولی از این به بعد را نمی دونم .برام دعا کنید.

 

پ.ن/ اشک هایی که هر شب دور از چشم همه ریخته می شه.

 

پ.ن/ فکر می کنم بزرگترین مشکل ما ادم ها اینکه همیشه فکر می کنیم بزرگترین مشکل

 مال خودمون .اما اگه یه نگاه به اطرافمون بندازیم می فهمیم که این طور نیست.

 

پ.ن/ دوستان عزیزی که با اسم باران نظر می دن اگه لطف کنید و اسم وبتون را هم بنویسد

ممنون می شم.

 

پ.ن/ یه دوست لطف کرده و روی وب من آهنگ گذاشته

اما برای خودم نمی خونه

حالا چرا ؟ نمی دونم

لطف کنید و را جع به آهنگ هم نظر بدین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 7:42  توسط باران  | 

درس عبرت

 

ساعت 12 شب با اینکه یه ساعتی می شه که  تو تختم دراز کشیدم تا بخوابم

هنوز بیدارم هر کاری می کنم خوابم نمی بره .حالا چرا؟ نمی دونم !

هی غلت می زنم سرم را روی بالش فشار می دم

اما خوابم نمی بره

 

دیگه بی خیال خواب می شم

طاق باز دراز می کشم و از پنجره به آسمون پر از ابر نگاه می کنم

توی افکار خودمم که صدای داد و بیدا می شنوم

وای خدای من یعنی بازم این همسایمون داره دعوا می کنه

صداشون رفته رفته اوج می گیره

چند دقیقه بعد تلفن زنگ می زنه

سریع دستم را بلند می کنم از بالا سر تخت گوشی رابردارم تا کسی از خواب بیدار نشه

اما وقتی گوشی را بر می دارم می بینم مامان هم از اطاق خودش برداشته.

حدسم درست بود

پدر خانوم همسایه بود

کار خانم همسایه است که تا دعواشون می شه زنگ می زنه به باباش

باباشم  زنگ می زنه خونه ما می گه می دونید من پیر مرد نمی تونم بیام اونجا میشه شما برید

دختر من را از چنگ این شمر نجات بدین.

از جام بلند می شم می رم طرف اطاق مامان

می بینم که مامان بابا دارن آماده می شن برن خانه همسایه

با خنده می گم دوباره کار مرجوع شده به شورای حل اختلاف

مامان با اخم میگه دختر ادم به مشکلات دیگران نمی خنده

شانه هام را بالا می ندازم و می گم این مشکل نیست این عادتشون شده

وقتی مامان و بابا می رن دوباره می رم رو تخت دراز می کشم

یکمی گوش هام را تیز می کنم ببینم این بار سر چی دارن دعوا می کنن

آقای همسایه که تا دیروز موقع دعوا به خانم بد و بی راه می گفت

امشب داره به خودش می گه

بابا که سعی میکنه ارومش کنه  به بابا می گه آخه آقای ........ من چقدر بد بختم  که نمی تونم

یه زن و ادب کنم ببین یه مو تو سرم نمونده .

(آقای همسایه همیشه می گه زنش کچلش کرده و اول ازدواج خرمن مو داشته)

خانم همسایه می گه تو از اولش هم کچل بودی تو عکس های عروسیمون معلوم

خندم می گیره ببین وسط دعوا چی ها بهم می گن

تا اونجایی که یادمه هیچ وقت سر یه چیز درست و حسابی باهم دعوا نکردن

مثلا دفعه پیش سر رنگ موی خانم با هم دعوا می کردن آقا می گفت این چه رنگی

خانم هم می گفت مد ، دوست دارم، خلی هم بهم میاد.

این وسط فقط دلم برای دو تا بچشون می سوزه

هر دفعه که این ها با هم دعوا می کنن می دونی چقدر تو روحیه اونها تاثیر می زاره

این بار صدای شکستن میاد

و بعد صدای بابا که بلند می گه داری چی کار می کنی ؟ می خوای این طوری بگی قوی ،

مردی ؟ نخیر این طوری نمیشه.آقای همسایه : چرا بدون اجازه من رفته چینی خریده .

منم همه رو می شکونم.

صدای زنگ در میاد می رم در راباز می کینم

میبینم مامان با خانم همسایه و دوتا بچه هاش

مامان خانم همسایه رو می بره تو اطاق که باهاش صحبت کنه

منم دست بچه ها رو می گیرم و می برم اطاق خودم 3تا جا پهن می کنم

بچه ها رو می خوابومنم و خودم وسطشون دراز می کشم

به صورت های معصومشون نگاه می کنم که با چه غمی خوابیدن

دلم براشون می سوزه .

چرا اون دوتا ادم به فکر هیچ کس نیستن .حتی بچه هاشون ؟؟؟؟؟؟؟

خودخواهی تا این اندازه؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

پ.ن/ درباره پست قبلی باید بگم با این که حقیقت داشت بیشتر می خواستم نظرات

دیگران را بدونم.

 

پ.ن/ فکر کن ، اتوبان تهران کرج، تصادف دوتا اتبوس ، کلافگی راننده هایی که

 هرچه زودتر می خواستن به مقصد برسن وبرای یه ماشین جلو زدن داشتن هم

دیگه رو له می کردن ، دوتا پسر از یه مزدا پیاده شدن یکیشون لنگ دستش بود یکشون

شیشه پاک کن ، شروع کردن به پاک کردن شیشه ماشین ها .مردم اول تعجب کردن

ولی بعد سرشون به اونها گرم شد و 2ساعتی که پیشت ترافیک بودن را خندیدن

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:27  توسط باران  | 

چند روز خوب

 

اولش بگم اگه آقایون ناراحت می شن نخونن

آ خی ، یه نفس راحت

تاحالا شنیدی قربون خانه ی بی مردی هر جور بخوای می گردی.

( البته فکر نکی من خیلی خلافم یا شیطون )

بابا یه مسافرت کاری رفته و برادرم هم امروز صبح با مدرسه رفت اردو

یعنی کسی دیگه نیست که مامانم بخواد سر ساعت غذاش را اماده کنه

یا شازده پسر دیگه نیست که به قول مامانم نظم را تو بی نظمی ببینه

هیچی توی اطاقش که چه عرض کنم توی خانه سر جاش نباشه

خلاصه یه چند روز بی دغدغه

ساده ترینش اینکه

وقتی ریموت کنترل را دستت می گیری می خوای از یک شروع کنی بری بالا

کسی نیست بگه داشتم فوتبال می دیدم (حالا داره درس می خونه ها)

یا بگه داشتم اخبار گوش می دادم ( بابا جون شما که داری روزنامه می خونی)

 

 

و خیلی کارهای دیگه که نمی شه اینجا نوشت و

 لازم نیست تو این چند روزه انجام بدم.

 

 

برای این چند روز حسابی برنامه ریختم و می خوام کاری کنم که

به مامانم حسابی خوش بگذره و خستگیش در بره .

خلاصه همه کارهای مورد علاقه مامان .

البته کارهایی را انتخاب کردم که خودمم دوست داشته باشم.

 

                                                      

 

 

یه سوال

اگه یه موقع تو ماشین تنها باشی و بفهمی ماشین پنچر شده چی کار می کنی؟

الف) یه گوشه پارک می کنی  ، دزد گیر را می زنی ، دستت را دارز می کنی ،

 یه دربست می یگری میای خانه.

ب) با خودت می گی من چیم از بقیه کم تر ، یه یا علی می گی استین ها را بالا می زنی

شروع می کنی به پنچری گرفتن.

پ)یه تلفن می زنی به بابا جون می گی کجایی و پنچر کردی بیاد کمک.

ت) یا منتظر می شی یه فردین  که (ب(اشه  

ف                                    ))  بیاد و برات پنچری بگیره .

 

 

 

 

پ.ن/ من خیلی بی احساسم ؟ به جایی که دلم براشون تنگ بشه خوشحالم.

پ.ن/فکر نکید بابام یا برادرم من اذیت می کنن. نه .

اما خوب دیگه .................

پ.ن/ فکر می کنم یه استراحت این مدلی برای همه خانم ها لازم .

پ.ن/ اولین نظر این پست نمی تونه برای مامان باشه

چون با خوندنش ممکن از نقشم با خبر بشه.

پ.ن/ از دو تا خیابون توی تهران خیلی بدم .

 هر اتفاقی هم برام می افته ، توی این دوتا خیابون می افته.

 پ.ن/ دعا کنید این چند روزه بهم خوش بگذره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 8:17  توسط باران  | 

خاطرات

 

عینک استاد

از پس شیشه عینک استاد سرزنش وار مرا می نگرد باز در چهره من می خواند ، که چه ها در دل

 من  می گذرد . می کند مطلب خود را آغاز بچه ها عشق گناه است گناه ، وای اگه بردی نا خواسته

 دلی  لشکر عشق بتازد ناگاه ، می شینم همه ساعت خاموش ، در دل خویشتنم غوغایی است.

ساکتم گرچه به ظاهر اما در دل خویشتنم غوغایی است ، مبصر امروز چو اسمم را خواند بی خر

داد کشیدم : غایب . رفقایم همگی خندیدند . که جنون گشته به طفلک غالب ، رفقایم نمی دانستند که

من اینجا و دلم جای دگر، دل آنها از پی درس و کتاب ،

دل من از پس سودایی دگر.

 

                                                     

 

من ، پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبی می نوازد

آرام ، آرام

پری کوچک غمگین می نوازد

آنچه را در دل تو می گذرد

 

                                                   

 

چقدر دلم واسه مدرسه و پچ پچ های در گوشی پشت نمیکت و شیطنت هاش ( نه درس خوندنش)

تنگ شده . چایی شیرین شدن برای ناظم و مدیر مدرسه . متن های بالا از متن های است که سر زنگ

 ریاضی و فیزیک و شیمی ، کتاب بچه ها را  می گرفتم و صفحه اخر کتابشون می نوشتم .

یادش بخیر بچه های می گفتن تو هیچ وقت احتیاج به دفتر خاطرات پیدا نمی کنی . کتاب های ما را

 کردی  دفتر خاطرات خودت .

 

 

 

پ.ن/ دوستی بسته پیچیده به روبانها  نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه بدهد.

 

پ.ن/ نبودن بابا، رفتن از غرب تهران به شرق تهران (تهران پارس) .

دوساعت تو راه بودم. می رفتم کرج زودتر می رسیدم.

 

پ.ن/ تاحالا هیچ عروسی این جوری بی حال و حوصله نرفته بودم .

 

پ.ن/ دکترم گفته دفعه بد به جای اندسکوپی معده باید مغزم را ادنوسکوپی کنه .

میگه مشکل توی مغزت نه معده

.

پ.ن/ بازم یه بغل قرص و شربت که فقط به خاطر سپردن ساعت های خوردنش دو روز طول می کشه.

 

پ.ن/ فکر کنم این اقای پورفسور فکر کرده من خیلی ضعیفم چون فقط دوتا شیشه 240 میلی لیتری لاکتولوز داده.

پ.ن/ نمی دونم چرا ولی چند شب که حتی یه ستاره هم ندیدم .

 

پ.ن/ یعنی من  می تونم؟؟؟؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:49  توسط باران  | 

شعر

سلام

اگه دقت کردیه باشید توی این چند ساله اکثریت مردم رو آوردن به شعر نو

دیوان حافظ با یه جلد چرمی شده زیبایی کتاب خانه هامون که حتی شاید شب یلدا هم

از جاش درش نیاریم و بهش یه تفعل نزنیم .

دیگه دیوان پروین اعتصامی و رودکی و باباطاهر هم فقط مال کتاب خانه پدر بزرگ هامون شده.

برای همین امروز دلم خواست چند تا از دوبیتی های مشهور بابا طاهر را بنویسم .

تا حداقل از یاد خودم نره.

 

 

 

 

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل                        مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملائک                          تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

 

                                       

 

خوشا آنان که الله یارشان بی                         که حمد و قل هوالله کارشان بی

خوشا انان که دایم در نمازند                         بهشت جاودان بازارشان بی

 

                                      

 

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی             که یکسر مهربانی درد سر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت                  دل لیلی از ان شوریده تر بی

 

                                       

 

دلی دیرم خریدار محبت                            کز او گرم است بازار محبت

لباسی بافتم بر قامت دل                            ز پود محنت و تار محبت

 

 

 

 

پ.ن/ مرواریدم

تولد مبارک عزیزم

گلم امیدوارم زندگیت همیشه سرشار از شادابی و نشاط باشه.

 

پ .ن/ اگه یه روز یه کتاب داستان چاپ شد به اسم (ماجراهای من و رانندگیم )

بدونید حتما نویسندش من بودم.

 

پ.ن/ ترجمه کردن یه متن هرچند که مربوط به رشته خودت باشه و تعداد صفحاتش کم

اما وقتی از انگیلیسی خوشت نیاد کار سختی می شه.

 

پ.ن/ راحت شدم ، فروختمش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:2  توسط باران  |