تبليغاتX
ابرک - درس عبرت
رنگین کمان پاداشت کسی خواهد بود که تا اخرین قطره زیر باران می ماند

 

ساعت 12 شب با اینکه یه ساعتی می شه که  تو تختم دراز کشیدم تا بخوابم

هنوز بیدارم هر کاری می کنم خوابم نمی بره .حالا چرا؟ نمی دونم !

هی غلت می زنم سرم را روی بالش فشار می دم

اما خوابم نمی بره

 

دیگه بی خیال خواب می شم

طاق باز دراز می کشم و از پنجره به آسمون پر از ابر نگاه می کنم

توی افکار خودمم که صدای داد و بیدا می شنوم

وای خدای من یعنی بازم این همسایمون داره دعوا می کنه

صداشون رفته رفته اوج می گیره

چند دقیقه بعد تلفن زنگ می زنه

سریع دستم را بلند می کنم از بالا سر تخت گوشی رابردارم تا کسی از خواب بیدار نشه

اما وقتی گوشی را بر می دارم می بینم مامان هم از اطاق خودش برداشته.

حدسم درست بود

پدر خانوم همسایه بود

کار خانم همسایه است که تا دعواشون می شه زنگ می زنه به باباش

باباشم  زنگ می زنه خونه ما می گه می دونید من پیر مرد نمی تونم بیام اونجا میشه شما برید

دختر من را از چنگ این شمر نجات بدین.

از جام بلند می شم می رم طرف اطاق مامان

می بینم که مامان بابا دارن آماده می شن برن خانه همسایه

با خنده می گم دوباره کار مرجوع شده به شورای حل اختلاف

مامان با اخم میگه دختر ادم به مشکلات دیگران نمی خنده

شانه هام را بالا می ندازم و می گم این مشکل نیست این عادتشون شده

وقتی مامان و بابا می رن دوباره می رم رو تخت دراز می کشم

یکمی گوش هام را تیز می کنم ببینم این بار سر چی دارن دعوا می کنن

آقای همسایه که تا دیروز موقع دعوا به خانم بد و بی راه می گفت

امشب داره به خودش می گه

بابا که سعی میکنه ارومش کنه  به بابا می گه آخه آقای ........ من چقدر بد بختم  که نمی تونم

یه زن و ادب کنم ببین یه مو تو سرم نمونده .

(آقای همسایه همیشه می گه زنش کچلش کرده و اول ازدواج خرمن مو داشته)

خانم همسایه می گه تو از اولش هم کچل بودی تو عکس های عروسیمون معلوم

خندم می گیره ببین وسط دعوا چی ها بهم می گن

تا اونجایی که یادمه هیچ وقت سر یه چیز درست و حسابی باهم دعوا نکردن

مثلا دفعه پیش سر رنگ موی خانم با هم دعوا می کردن آقا می گفت این چه رنگی

خانم هم می گفت مد ، دوست دارم، خلی هم بهم میاد.

این وسط فقط دلم برای دو تا بچشون می سوزه

هر دفعه که این ها با هم دعوا می کنن می دونی چقدر تو روحیه اونها تاثیر می زاره

این بار صدای شکستن میاد

و بعد صدای بابا که بلند می گه داری چی کار می کنی ؟ می خوای این طوری بگی قوی ،

مردی ؟ نخیر این طوری نمیشه.آقای همسایه : چرا بدون اجازه من رفته چینی خریده .

منم همه رو می شکونم.

صدای زنگ در میاد می رم در راباز می کینم

میبینم مامان با خانم همسایه و دوتا بچه هاش

مامان خانم همسایه رو می بره تو اطاق که باهاش صحبت کنه

منم دست بچه ها رو می گیرم و می برم اطاق خودم 3تا جا پهن می کنم

بچه ها رو می خوابومنم و خودم وسطشون دراز می کشم

به صورت های معصومشون نگاه می کنم که با چه غمی خوابیدن

دلم براشون می سوزه .

چرا اون دوتا ادم به فکر هیچ کس نیستن .حتی بچه هاشون ؟؟؟؟؟؟؟

خودخواهی تا این اندازه؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

پ.ن/ درباره پست قبلی باید بگم با این که حقیقت داشت بیشتر می خواستم نظرات

دیگران را بدونم.

 

پ.ن/ فکر کن ، اتوبان تهران کرج، تصادف دوتا اتبوس ، کلافگی راننده هایی که

 هرچه زودتر می خواستن به مقصد برسن وبرای یه ماشین جلو زدن داشتن هم

دیگه رو له می کردن ، دوتا پسر از یه مزدا پیاده شدن یکیشون لنگ دستش بود یکشون

شیشه پاک کن ، شروع کردن به پاک کردن شیشه ماشین ها .مردم اول تعجب کردن

ولی بعد سرشون به اونها گرم شد و 2ساعتی که پیشت ترافیک بودن را خندیدن

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:27  توسط باران |